حكيم ابوالقاسم فردوسى

707

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

برفتند ز انجا صد و شست مرد * گزيده سواران روز نبرد همان خواهران را بر اسپان نشاند * ز درگاه ارجاسپ لشكر براند و ز ايرانيان نامور مرد چند * بدژ ماند با ساوهء ارجمند چو من گفت از ايدر به بيرون شوم * خود و نامداران بهامون شوم بتركان در دژ ببنديد سخت * مگر يار باشد مرا نيك بخت هرانگه كه آيد گمانتان كه من * رسيدم بدان پاك راى انجمن غو ديده بايد كه از ديدگاه * كانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه چو انبوه گردد بدژ بر سپاه * گريزان و برگشته از رزمگاه بپيروزى از بارهء كاخ پاس * بداريد از پاك يزدان سپاس سر شاه تركان ازان ديدگاه * بينداخت بايد بپيش سپاه بيامد ز دژ با صد و شست مرد * خروشان و جوشان بدشت نبرد چو نزد سپاه پشوتن رسيد * برو نامدار آفرين گستريد سپاهش همه مانده زو در شگفت * كه مرد جوان آن دليرى گرفت [ كشتن اسفنديار كهرم را ] چو ماه از بر تخت سيمين نشست * سه پاس از شب تيره اندر گذشت همى پاسبان بر خروشيد سخت * كه گشتاسپ شاهست و پيروز بخت چو تركان شنيدند زان سان خروش * نهادند يك سر بآواز گوش دل كهرم از پاسبان خيره شد * روانش ز آواز او تيره شد چو بشنيد با اندريمان بگفت * كه تيره شب آواز نتوان نهفت چه گويى كه امشب چه شايد بدن * ببايد همى داستانها زدن كه يا رد گشادن بدين سان دو لب * ببالين شاهى درين تيره شب ببايد فرستاد تا هرك هست * سرانشان بخنجر ببرّند پست چه بازى كند پاسبان روز جنگ * برين نامداران شود كار تنگ وگر دشمن ما بود خانگى * بجويد همى روز بيگانگى بآواز بد گفتن و فال بد * بكوبيم مغزش بگوپال بد بدين گونه آواز پيوسته شد * دل كهرم از پاسبان خسته شد ز بس نعره از هر سوى زين نشان * پر آواز شد گوش گردنكشان سپه گفت كآواز بسيار گشت * از اندازهء پاسبان بر گذشت كنون دشمن از خانه بيرون كنيم * ازان پس برين چاره افسون كنيم دل كهرم از پاسبان تنگ شد * بپيچيد و رويش پر آژنگ شد بلشكر چنين گفت كز خواب شاه * دل من پر از رنج شد جان تباه كنون بىگمان باز بايد شدن * ندانم كزين پس چه شايد بدن بزرگان چنين روى برگاشتند * بشب دشت پيكار بگذاشتند پس اندر همى آمد اسفنديار * زره دار با گرزهء گاوسار چو كهرم بر بارهء دژ رسيد * پس لشكر ايرانيان را بديد چنين گفت كاكنون بجز رزم كار * چه ماندست با گرد اسفنديار همه تيغها بر كشيم از نيام * بخنجر فرستاد بايد پيام